تبليغاتX
کلبه تنهایی من

کلبه تنهایی من

خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین،به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388 14:26 توسط جلال |

امشب در خلوت تنهایی ام آهسته بی تو گریستم

کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند...

تا بدانی که بی تو چه میکشم


کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو

رودی از اشک به راه انداخته ام....

و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من

به تو این پیغام را می رساند که:

امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته

در حال فرو ریختن است



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 12:12 توسط جلال |

چنان دل کندم از دنیا, که شکلم شکل تنهایی ست

ببین مرگ من را در خویش, که مرگ من تماشایی ست

مرا در اوج می خواهی, تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز, مرا امروز تماشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند

همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند


گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند

همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند

همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 21:35 توسط جلال |


دیشب دومین برف پائیزی هم شروع به باریدن گرفت

جای همه دوستان خالی و مخصوصا یکی از دوستام

که خیلی دوست داشت باشه و از نزدیک ببینه اما

حیف که نشد بیاد و ببینه .

این پست رو هم به خاطر اون گذاشتم که بدونه

همیشه به فکرشم .

عکس از خودمه البته از پارسال داشتم .

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 21:45 توسط جلال |

وقت جدایی آمدچرا بیهوده تلاش کنیم

Vakti geldi ayrılığın ne yapsak bos

این عشق از این طوفان رهایی ندارد

Kurtulamaz bu sevda bu amansız rüzgardan

مرا باور کن ،روزهای گذشته ما

Anla beni geçmisteki günlerimiz

یکی یکی خیال شد

Birer birer hayal oldu

یکی یکی دروغ

Birer birer yalan

جانم اشکهای چشمانت را پاک کن

Gِozlerindeki yasi sil canım

مرا اینجا رها کن برو

Beni burda bırak git

نیازی نیست و حرفها معنی ندارند

Gereksiz artık anlami yok sozlerin

این عشق به خاک سپردنی است

Bu ask gِumülmeli

باتو زمانهای زیادی راتاالان تقسیم می کردیم

Oysa senle çok zamanlar paylasirdik

به تلخیها و امیدهای التیام نیافته

Acıları umutları hiç usanmadan

به خاطرات پنهان در قلبم

Yüreğimde sakli kalan anılarla

میروم از این شهرعزیزم خداحافظ

Gidiyorum bu sehirden sevdiğim hosçakal

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 14:24 توسط جلال |

 

Sen bilemezsin ne çektiriyor
Yokluğun bana Sevgilim
تو نمی تونی بفهمی که نبودنت چه بر سرم میاره عشقم.

Bitmez sorular, Uzar geceler
O düşünceler, üzüntüler.
سوالها پایان ناپذیرند، شبها طولانی میشن با این فکرها و ناراحتی ها

Sen gençliğimin büyük parçası
تو قسمت بزرگی از جوانی منی

Sen gençliğimin anlamı
تو مفهموم جوانی منی

Biz neler neler yaşadık beraber
Kalın bir roman kitap gibi
ما چه چیزها که با هم تجربه نکردیم، مثل یک کتاب رمان ضخیم

Sen gittiğin an, çaresiz kalır
Aklim karışır rahat edemem
اون لحظه ای که تو میروی، بیچاره می شم،
مغزم داغون میشه و دیگه نمی تونم راحت باشم


Moralim bozulur, canim sıkılır
Sen bilemezsin daha neler
اعصابم به هم میریزه، دلم می گیره،
تو نمیدونی که دیگه چه چیزها که به سرم میاد


Bak ne diyorum, gizlemiyorum
Sensiz yasamak zor geliyor bana
ببین چی می گم، ازت پنهان نمی کنم:
بی تو زندگی کردن برام سخته.

Her an içimdesin, her an kalbimdesin
Seni seviyorum seviyorum
هر لحظه تو درونم هستی ، هر لحظه در قلبمی.
تو رو دوست دارم. دوستت دارم


Sensiz yasayamam, sensiz hiç olamam
بی تو نمی تونم زندگی کنم، بی تو نمی تونم چیزی بشم

Sensiz yasamak zor geliyor bana
بی تو زندگی ،  سخته برام

Her an içimdesin, her an kalbimdesin
Seni seviyorum seviyorum
هر لحظه درونم هستی ، هر لحظه در قلبمی.
تو رو دوست دارم. دوستت دارم


Ve o an gelirde
iste o an, ben yasayamam...
و اون لحظه می رسه، و دقیقا در آن زمان...
، من دیگه نمی تونم زندگی کنم

Hangi yönünü çok seviyorum
Biliyor musun sevgilim
هیچ می دونی کدوم رفتارت رو دوست دارم عزیزم؟

Biraz içince, başın dönünce
Anlatınca bana o halini
اون موقع که یکم مست می کنی، سرت گیج میره
و اونوقت به من از اون حالتت می گی.

Sonra dalınca, derin bakışınca
Gözlerindeki o sevinç
و بعد خیره می شی، و دقیق نگاهم میکنی،
و اون اشتیاق درون چشمات

Bana sarılınca, sonra sorunca
Ne kadar seni sevdiğim  
بعد آغوشم میگیری، و ازم می پرسی که چقدر دوستت دارم؟

Sen gittiğin an, biter cesaretim
وقتی تو میری، جسارتمو از دست میدم

Uzar hedeflerim, hayallerim
هدفهام و آرزوهام ازم دور می شن

Bitmez sorular dinmez kederim
O düşünceler üzüntüler
اون موقع است که سوالها تمومی نداره و غمم بی پایان

 

ترجمه  ترانه ترکی

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 10:8 توسط جلال |


پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 20:47 توسط جلال |

 شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ،و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق،از دلبستگی هایم؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ،توای بانوی شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ،بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 17:59 توسط جلال |

خداحافظ خداحافظ خداحافظ سلام خوب دیروزم

بدون تا آخر دنیا به آتیش تو می سوزم

خداحافظ خداحافظ همیشه همدم وهمراه

دلیل بغض بی وقفه، دلیل هق هق گه گاه

خداحافظ خداحافظ عزیز خسته از تکرار

نگو تقدیر ما این بود ، محاله بعد از این دیدار

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 1:1 توسط جلال |

 

مثل سرگذشت باران است قصه‌ات ٬ عزيز دلم !

 

وقتی که هست ٬ لبريزم می کند از دانه های پر سخاوت اش ;

 

خيسم می کند ميان اين همه قحطی رطوبت عشق

 

و وقتی که نيست ٬ خاطره بويش در بارش اولين قطره بر خاک ٬

 

آشوبی می اندازد به دلم ٬

 

که چاره ای نمی ماند جز دويدن به سوی يک سراسيمگی بی انتها

 

 

 

مثل سرگذشت درياست قصه‌ات ٬ عزيز از دست رفته‌ام !

 

 

هميشه آبی ٬

 

هميشه آرام ٬

 

ميان موجی از دلواپسی‌‌‌ها ٬ هميشه غمين

 

 

 

به که آويزم ميان اين همه دلتنگی؟

 

ميان اين خزان نو رسيده بهار؟

 

به که برم شکايت اين خاک سرد ؟

 

شکايت غريبانه اين سفر بی ‌کلام ؟

 

 

 

سفرت مثل خواب است هنوز ٬

 

مثل بی باوری يک حقيقت گنگ

 

مثل ستاره ای که نمی بينمش و

 

می دانم حتما جايی هست ميان ابرهای ناخوانده آسمان

 

مثل ستاره ای که نمی بينمش و

 

شک می کنم به توانايی چشمانم ٬ نه به حضور پر بخشايش آن

 

 

 

سفرت مثل هر بار نيست

 

غريب است

 

آتش می زند دلم را

 

بند می آورد نفسم را

 

دريا مي کند چشمانم را

 

و هنوز چند روز نگذشته از بدرقه بی آبش ٬ تنگ ميکند سينه ام را

 

 

رفتنت مثل بی باوری يک خواب است هنوز

 

و

 

يادت ٬ مرثيه حزن انگيز حسرت

 

و وداعت ٬ مثل ريزش ناگهانی سبزترين برگ ٬

 

برای رد ادعای شوم فصلی که گمان می‌کند آغاز بهار دلکش زندگی است .

 

 

 

سفرت مثل خواب است هنوز

 

مثل خواب

 

مثل خواب

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 20:4 توسط جلال |

سال نو رو به همه شما

   عزیزان تبریک میگم و سالی

  پرازشادی و موفقیت

       براتون آرزومندم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 19:14 توسط جلال |

افسوس
چه شبها و روزهائی که بدون تو اما به فکر تو سپری کرده ام . دوست داشتم
همیشه و در همه حال در کنارم باشی اما افسوس که وفا نکردی و دست در
دست غریبه گذاشتی .
و حالا می خواهم با نوشتن دلم را آرام کنم .
بشنو که از درد فراقت چگونه می نالد …
هر شب همگان زیر بالهای مهربان فرشته خواب آرمیده و به دنیای فراموشی
راه یافته اند . شبگردی مست و بی خبر مکنونات دلش را به آواز شب می خواند .
و من تنها و پناه گم کرده با امیدی که در دل دارم نا امیدانه در گوشه ای از ساحل
بیدار نشسته و راز دل غمگین در گوش شنوای قلم زمزمه میکنم تا در گنجینه
گرانقدر کاغذ به امانت سپرده شود و آنگاه که آشنای بیگانه از دیار نا آشنائی باز
آمد به آن دست یابد .
قلبم از آتش فراق می سوزد , سینه ام از سوز هجران ملتهب است و شدت
التهاب خانه عشق و امید و آرزویم را ویران می سازد . از گرمی خونابم
آتش از مژگانم می چکد وبر زانوانم که روزی سر بی وفای تو روی آنها بود
داغ می گذارد . ای کاش امواج خروشان دریا روح از بدنم می ربودند و جسد
بی جانم را در دوردست های غربت طعمه ماهیان گرسنه می کردند ولی افسوس
که تو بی وفا … تو بی وفا که از بی مهری انسانها می نالیدی و دم از وفا
می زدی از دست امواج بدرم بردی . نخست با سوز درون دلخوشم ساختی ,
امیدم بخشیدی و زنده ام کردی
ولی هنوزطلوع عشقت همه کرانهای این دشت سوخته را به زیر یوغ
خورشید محبت نکشیده بودی که یکباره غروب کردی . آن امیدواری در
حقیقت نا امیدی بسیار بزرگی بود که باید قلب زار من سنگینی کمر شکن
آن را بر دوشهای نا توان خود تحمل میکرد . من این درد را به جان و دل
خریدار بودم و هستم و خواهم بود .


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 14:2 توسط جلال |

می نویسم واسه تو نگو دیر دیره

من ازاین فاصله ها بد جوری گریم میگیره

من میخونم واسه تونگو رفتی نگو خسته ام

بی تو تنها موندم اما دل به هیچ کسی نبستم

می شینم پای حرفات تا ته قصه باهاتم

بیا شهزاده عاشق که من خسته فداتم

بیا شهزاده عاشق تو پری قصه هامی

تنهائی معنی نداره تو مثل سایه باهامی

قصه گوی همیشگی , برای من که خسته ام

بگو تا آروم بگیرم میدونی دل شکسته ام

با تو یه دنیا آرزو تو کوله بار خاطرم

سخته برام نبودنت نمیشه از پیشت برم

من میسازم واسه تو قصری ازسادگیها

از اینجا می برم تورو به شهر دلدادگیها

با بوسه آغاز می کنم زندگی دوبارمو

به آسمونها نمیدم همین یه تک ستارمو

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 20:56 توسط جلال |

ازپشت شیشه می دیدم

دستاش توی دست توبود

دیگه بهم دروغ نگو

نگو پیشت کسی نبود

نگو که باورندارم

حرفهای عاشقونتو

جمع کن ببر از دل من

اون عشق بچه گونتو

برات یه بازیچه بودم

تو لحظه های بی کسی

گفتی فقط منو داری

دل نمیدی به هیچ کسی

اما فراموشت شده

حرفهایی که بهم زدی

گفتی به من عشق منی

دیدی به من نارو زدی

اگه نمیدونی بدون

دلم شکسته از دلت

نفرین قلب عاشقم

همیشه هست پشت سرت

برات یه بازیچه بودم

تو لحظه های بی کسی

گفتی فقط منو داری

دل نمیدی به هیچ کسی

دل نمیدی به هیچ کسی

دل نمیدی به هیچ کسی

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 19:57 توسط جلال |

تو رفتی 

به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
کنار انتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچک ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت

 تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست تو شيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد کرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه کردم
سر راهت که مي رفتي تو آن را

به يک پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت کردم از ژرفاي يک ياس
به لحن آب نمناک باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش کردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يک بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناکي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها کرد
تو هم اين رنجش خاکستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يک لحظه باريدي و رفتي

 دلم پرسيد از پروانه يک شب
چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يک بار اين را
ز يک ديوانه پزسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يک شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي
 دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يک گل سرخ وفادار
کنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شکستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
 غروب کوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يک آن آمدي اين روشني را
بروي کوچه پاشيدي و رفتي
کنار من نشستي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگاران را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر کوچيدي و رفتي
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
 نمي داني که من آن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمي که آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمنک هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را کشانيدي و رفتي
پريشان کردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها کردي شکستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 18:26 توسط جلال |

X

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



Links

خدمات وبلاگ نويسان
سوزان
پسر تنها
دريا در من
مسافر 2008 جنوب
کسب درآمد قانونی
حمیدرضا
سمک عیار
مهسا
محبوبه
نیمه گمشده من
سارینا
دختر مرداد
در کوی عشق
نیلوفر آبی
سکوت بارانی
اشک خاموش
سالیا
زندگی زیباست
آتیش پاره
بهونه گیر
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها:




جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ